رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

دیدن عمه جونی و تهران گردی

1392/7/12 23:42
نویسنده : رومینا
278 بازدید
اشتراک گذاری

 پنجشنبه ایی  تو خواب و بیداری بودم که احسان زنگ زد و گفت  میایی بریم خونه  سحر جون (خواهر شوهری)  خیلی وقت بودم که خونشون  نرفته بودیم  دلمون تنگ شده  بود و  نزدیک  ظهر بود که با مامان جون رفتیم   سعید اقا هم رفته بود کرمانشاه کوهنوردی .لبخند  ناهار و خوردیم  من هم اینقدر خسته بودیم   دلم  میخواست یه دل سیر میخوابیدم ولی رادوین شیطون ما  نزاشت من 5 دقیقه چشمام رو ببندم ابروو   عمه جونش که میرفت تو اشپزخونه دنبالش میرفت و  میگفت عمه عمه عمه  پشت سر هم میگفت  خنده      بعد ازظهر هم راهی خیابون بهار شدیم  و برای رادوین چند تا تیکه لباس خریدم   خیلی ناز و قشنگ بودن .  بعد از اونجا هم تصمیم گرفتیم بریم برج میلاد .  به قدر ی ترافیک بود که راه رو بستن و هیچ ماشینی رو راه نمیدادن و مجبور شدیم  که  با فاصله  یه خورده زیاد  پارک کنیم و پیاده بریمعینک  تنها شانسی رو که اوردیم این بود که رادوین خواب بود و گذاشته بودیمش تو کالسکه چون  اگه بیدار بود  باید کل مسیر رو بغلش میکردیم چون حاضر نمیشد تو کالسکه بشینه خنثی

  باز هم تو صف طولانی بلیط ایستادیم بعد از اون هم تو صف انتظار برای اسانسور .منتظرمنتظرمنتظر

 مامان جون (مادر شوهری ) از  اسانسورش میترسید  و رفت ته اسانسور ایستاد  و رادوین رو هم برد تا چیزی رو نبینه ولی من  و احسان و سحر جون  جلوی شیشه ایستادیم و کلی حال کردیم نیشخند

  رو سکوی دید باز  نسیم خنکی  بهمون میخورد    تازه رادوین اونجا بیدار شد و  از کالسکه بیرون اومد  و میخواست خودش کالسکه رو راه ببره  کلی شیطونی میکرد فقط از اینکه هیچی نمیخورد من رو یه خورده حرص میداد.کلافه

 

 

 

تهران زیبا 

رادوین متعجب . قربونت بشم  پسر ناز مامان 

 

رادوین مستقل 

حدود 1 ساعت  رو سکو دید باز چرخیدیم و  اومدیم پایین  و  تصمیم گرفتیم بریم رستوران مکزیکی .  غذاش خیلی تند بود ولی خوشمزه خوشمزهو من یه پیتزا   سفارش دادم

ولی رادوین نزاشت درست حسابی بشینیم  چون وقت خوابش بود  مجبور شدیم زودی بلند بشیم    چون  احسان  جمعه کار داشت مجبور شدیم ما شب بیاییم خونمون  ولی مامان جون   اونجا موند . . امروز صبح هم مامان جون(مامانم ) زنگ زد و گفت ناهار بیایید خونمون    .  وخوش گذروندیم و با صحنه جالبی  رو به رو شدم طبقه پایینی مامانم اینا  تیر ماه عروس و داماد اومدن نشستم و  عروسی گرفتن و خانم با لباس عروس اومد  تو خونه و مهمونی ..............     از تیر ماه تا الان  فکر کنم   1 هفته با هم خوب بودن بقیه روزها کتک کاری و   بزن بزن  ما فکر کردیم که عروس تپله 

 

 نگو که اون موقع  6 ماهه باردار بوده .تعجب چند روز بود که بوی کاچی میومد  و رفت و امد داشتن  ما  به تنها چیزی که فکر نمیکردیم همین بود  بعد امروز دیدیم که بلهههههههههههههههه   خانم و اقا با نی نی شون تو بغل دارن میان   چشممون  داشت    چپ میشود .قهقهه    همگی گفتیم مبارک باشه   از  اون موقع حس فوضولیم گل کرده که ببینم دختره یا پسره ولی رنگ کیف و لباساش قرمز بود  شاید پسره . نیشخند  خدا کنه دیگه دعوا نکنن . 

 

 

عکس پرسنلی  رادوین  عزیزم

 ببخشید   تار شده . 

 

 

 راستی رادوینقلب  وقتی آب میخواد میره از کشوی آشپزخونه لیوان ورمیداره و میاد دستم و میگیره و eeee کنان میبردم سمت یخچال و کلمن  یخچال رو نشونم میده که یعنی آب بده و آب میدم میخوره اونم چی؟! من بدم نمیخوره خودش میخواد بخوره آخرش هم میریزه رو سرامیک و یکی دوبار هم سر خورده! نگرانابله                                                                                                                                                                                                                                                    چند روز ه که انرژی  ته کشیده    خیلی  زود خسته میشم  و این خستگی باعث میشه که   یه خورده بد اخلاقی کنم .     ولی وقتی صورت نازش  رو میبینم و  ناراحت میشم  از اینکه چرا کم حوصله شدم .     از فردا میخواد  با انرژی بشم و  حوصله ام رو زیاد کنم   چون  واقعا برای  این فرشته ها  باید وقت گذاشت .  دوستت دارم پسرم قلب

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

مرجان
13 مهر 92 10:56
سلام عزیزم خوبی خسته نباشی عیب نداره خستگی طبیعی سن کنجکاور پسر خوشگلست کم کم مستقل میشه شما هم استراحتت بیشتر میشه خیلی باهاش تو خونه حرف بزن حتما تا زود تر به حرف بیاد حتما شبا براش داستان بخون تا کلمات به گوشش اشنا بشن


سلام عزیزم بله داره مستقل میشه چند روز دارم باهاش پازل کار میکنم و شمارش اعداد رو دارم بهش یاد میدم .
برای حرف زدنش زیاد دیر نشده ولی داستان براش میخونم .
مریم m2
13 مهر 92 12:27
سلام به مامان خوب دستت درد نکنه پسملیت وب قشنگی داره


لطف دارید ممنون
مامان ماهان
13 مهر 92 12:34
بابا اي ولللللللل به عروس خانوم چه تواني از خونه بابا اومده درستش كرده گفته ديگه تو زندگي سختم ميشه همين دوران نامزدي پيش مامانم راحت ترم بهم ميرسه


اره والاااااااااا
مامان ماهان
13 مهر 92 12:41
مبارك باشه لباسهات رادوين جونم به دل خوش و تن سالم بپوشي
راستي مامان گل گفتي انرژي منم يه مدته ديگه بهم ريختم حتي يه لحظه استراحت ندارم باور كن 5دقيقه كه وقت دارم ميام تو وب ماهاني


ممنون عزیزم
اره والا من همینطورم دلم میخواد وقتی خوابیدم بلند بشم ببینم ساعت 10 صبح شده. اخه هر روز رادوین من رو 6 صبح بیدار میکنه بی خوابی باعث میشه کمبود انرژی بگیریم دیگه از طرفی هم به وب عادت کردم هر روز بایدد بیام سر بزنم دلم برای دوستان تنگ میشه .
مامان سونیا
13 مهر 92 16:25
همیشه خوش باشی عزیزم رادوین جونم ببببببببوووووووووششششش


ممنون عزیز دلم
sara
14 مهر 92 2:25
عجب نمدونی بود اگه دوست داشتی به وب دخمل ماهم سر بزن و باهم دوست بشیم و هی نظررررررررررر بدیم.
saraemtehani.blogfa.com


چشم حتما پیشت.ون میایم ممنون
مامان ساتیار
14 مهر 92 11:28
خصوصی گلم..


ممنون عزیزم
انسیه
14 مهر 92 12:33
ای جااااانم رادوین متعجب
ایشالا که دیگه دعوا نکنن عروس و داماد


ایشاللله
مامان ماهان
14 مهر 92 22:16
دوست دارم يه دنيا رادوين جووووونم


شما لطف دارید عزیزم
مامان ماهان
15 مهر 92 16:04
سلام رادوين جونم
روزت مباركه خاله


ممنون از اینکه یاد ما بودید بوسسسسسسسسسسس
مامان کیان کوچولو
16 مهر 92 12:08
وووووووووواااای چه چیزایی آدم می بینه ..
میخواستین خونه رو اجاره بدین خوب دقت میکردین خوووووو
اما خیلی باحاله هاااا
در حین خوندن چشمام اینجوری می شد
عزیزم خوب رادوین جووون میخواد مستقل باشه دیگه ..
عزیزم شما چقدر میرید برج میلاد ..
آفریــــــن آفریــــــــــــــن


اره خدایی کلی خندیدیم اون روز
اخه هر شب برنامه های شاد داره بعد عمه جونش هوس کرده بود بره اون بالا ما هم از خدا خواسته رفتیم
ازاده
17 مهر 92 20:47
عزیزم رادوین چقدر سر همی سفید بهش میاد . من که با اون عکس رادوین متعجب کلی لذت بردم.امیدوارم همیشه شاد و سر زنده باشید


مرسی اون سرهمی رو زندایی باباش براش دوخته .
عاطفه
17 مهر 92 21:30
رومینا جونم هروقت میام اینجا دو حالت بهم دست میده :
1- حرص میخورم از دستت که انقدر مادرشوهر مادر شوهر میکنی .
2- خوش حال میشم از دستت که انقدر مادر شوهر مادر شوهر میکنی].
ایشالله همیشه به گردش دوست گلم . با اون کالسکه رونی پسرک.

مریم
25 آبان 92 18:36
آخی عکس پرسنلیشوووووووو فدات