دیدن عمه جونی و تهران گردی
پنجشنبه ایی تو خواب و بیداری بودم که احسان زنگ زد و گفت میایی بریم خونه سحر جون (خواهر شوهری) خیلی وقت بودم که خونشون نرفته بودیم دلمون تنگ شده بود و نزدیک ظهر بود که با مامان جون رفتیم سعید اقا هم رفته بود کرمانشاه کوهنوردی .
ناهار و خوردیم من هم اینقدر خسته بودیم دلم میخواست یه دل سیر میخوابیدم ولی رادوین شیطون ما نزاشت من 5 دقیقه چشمام رو ببندم
و عمه جونش که میرفت تو اشپزخونه دنبالش میرفت و میگفت عمه عمه عمه پشت سر هم میگفت
بعد ازظهر هم راهی خیابون بهار شدیم و برای رادوین چند تا تیکه لباس خریدم خیلی ناز و قشنگ بودن . بعد از اونجا هم تصمیم گرفتیم بریم برج میلاد . به قدر ی ترافیک بود که راه رو بستن و هیچ ماشینی رو راه نمیدادن و مجبور شدیم که با فاصله یه خورده زیاد پارک کنیم و پیاده بریم
تنها شانسی رو که اوردیم این بود که رادوین خواب بود و گذاشته بودیمش تو کالسکه چون اگه بیدار بود باید کل مسیر رو بغلش میکردیم چون حاضر نمیشد تو کالسکه بشینه 
باز هم تو صف طولانی بلیط ایستادیم بعد از اون هم تو صف انتظار برای اسانسور .


مامان جون (مادر شوهری ) از اسانسورش میترسید و رفت ته اسانسور ایستاد و رادوین رو هم برد تا چیزی رو نبینه ولی من و احسان و سحر جون جلوی شیشه ایستادیم و کلی حال کردیم 
رو سکوی دید باز نسیم خنکی بهمون میخورد تازه رادوین اونجا بیدار شد و از کالسکه بیرون اومد و میخواست خودش کالسکه رو راه ببره کلی شیطونی میکرد فقط از اینکه هیچی نمیخورد من رو یه خورده حرص میداد.


تهران زیبا

رادوین متعجب . قربونت بشم پسر ناز مامان

رادوین مستقل
حدود 1 ساعت رو سکو دید باز چرخیدیم و اومدیم پایین و تصمیم گرفتیم بریم رستوران مکزیکی . غذاش خیلی تند بود ولی خوشمزه
و من یه پیتزا سفارش دادم
ولی رادوین نزاشت درست حسابی بشینیم چون وقت خوابش بود مجبور شدیم زودی بلند بشیم چون احسان جمعه کار داشت مجبور شدیم ما شب بیاییم خونمون ولی مامان جون اونجا موند . . امروز صبح هم مامان جون(مامانم ) زنگ زد و گفت ناهار بیایید خونمون . وخوش گذروندیم و با صحنه جالبی رو به رو شدم طبقه پایینی مامانم اینا تیر ماه عروس و داماد اومدن نشستم و عروسی گرفتن و خانم با لباس عروس اومد تو خونه و مهمونی .............. از تیر ماه تا الان فکر کنم 1 هفته با هم خوب بودن بقیه روزها کتک کاری و بزن بزن ما فکر کردیم که عروس تپله
نگو که اون موقع 6 ماهه باردار بوده .
چند روز بود که بوی کاچی میومد و رفت و امد داشتن ما به تنها چیزی که فکر نمیکردیم همین بود بعد امروز دیدیم که بلهههههههههههههههه خانم و اقا با نی نی شون تو بغل دارن میان چشممون داشت چپ میشود .
همگی گفتیم مبارک باشه از اون موقع حس فوضولیم گل کرده که ببینم دختره یا پسره ولی رنگ کیف و لباساش قرمز بود شاید پسره .
خدا کنه دیگه دعوا نکنن .

عکس پرسنلی رادوین عزیزم
ببخشید تار شده .
راستی رادوین
وقتی آب میخواد میره از کشوی آشپزخونه لیوان ورمیداره و میاد دستم و میگیره و eeee کنان میبردم سمت یخچال
و کلمن یخچال رو نشونم میده که یعنی آب بده و آب میدم میخوره اونم چی؟! من بدم نمیخوره خودش میخواد بخوره
آخرش هم میریزه رو سرامیک و یکی دوبار هم سر خورده! 
چند روز ه که انرژی ته کشیده خیلی زود خسته میشم و این خستگی باعث میشه که یه خورده بد اخلاقی کنم . ولی وقتی صورت نازش رو میبینم و ناراحت میشم از اینکه چرا کم حوصله شدم . از فردا میخواد با انرژی بشم و حوصله ام رو زیاد کنم چون واقعا برای این فرشته ها باید وقت گذاشت . دوستت دارم پسرم 


دیدن عمه جونی و تهران گردی
